....من از تو می آیم و تا تو خواهم رفت....
پنجشنبه 24 آبان ماه سال 1386 ساعت 21:59

مهربانم  ! گوش کن....!

میشنوی...؟

این شیون زمین و آسمان است....!


دلتنگت که میشوم اینگونه ترا صدا میزنند بلکه من آرام بگیرم... که نمیگیرم!

خدا نکند عادت کنم به به گقتن واژه های : " نیست...!" ..." بود...!" ..." رفت.....!"

نمیدانم آنروز چه میکنند.....!؟!

.
.
.

اگر چه از این خاک گیاهی نمیروید و من در دل این گلدان می پوسم....

اگرچه  تو در دل کوچک من جا نمی شوی....

اگر چه من اشتباه نمیکنم...هرگز!

اما...

گریه های وحشی ام شانه هایت را و شانه هایت را بازوانم آرزوست....!!!!